محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
992
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بيادوس دستورى خواست و او اجابت كرد . بهرام بسوى منذر باز رفت ، و خويشتن را به بازى و خوردن مشغول كرد ، و چون روزگارى برآمد و يزدگرد هلاك شد ، سپاه و رعيّت يك سخن شدند كه ما از دوده و تبار يزدگرد كس را به پادشاهى نخواهيم ، و كسى نمانده است از يزدگرد كه پادشاهى [ را ] بشايد جز بهرام ، او هرگز پادشاهى نكرده است و نداند كه چه بايد كردن ، و آيين پارسيان نياموخته است و آئين تا زيان دارد و خوى او همچون خوى ايشان است از بهر آنكه اندر ميان ايشان بر آمده است . و بر اين بنهادند و مردى را از نژاد اردشير بابك ، نام او خسرو ، به ميان خويش پادشاه كردند . . . - چنان كه ديده مىشود از ساختن خورنق در اين نسخه سخنى نيامده است . - ص 642 س 10 - 9 : فا : در نسخهء اساس آن برگزيده به شاهى از سوى مردم به نام « كسرى » آمده است . س 21 : فا : منذر ده هزار سوار از تازيان بگزيد ، و پسر خويش نعمان را بخواند و گفت با اين سپاه . . اردشير ، آنجا لشكر بزن ، و اگر كسى نزد تو آيد كار زار كن و تاراج كن و برده كن و خواستهء ايشان بردار و نگر تا خون نريزى . نعمان با سپاه برفت تا بدين شهرها برسيد و فرود آمدند و بر هر جانب طلايه فرستادند . و پارسيان آگه شدند ، و آن آمدن بر ايشان سخت آمد . ص 643 س 2 : فا : مهتران و بزرگان پارسيان گرد آمدند و مردى بود او را خوابى ( ؟ ) خواندندش ، و مهتر آن دبيران يزدگرد بود . او را رسول كردند نزديك منذر ، و او بسوى منذر اندر آمد و نامه بداد ، و منذر بخواند ، گفت : پاسخ نكنم . رسول گفت : اگر گران نيايدت ، رنج بردار و بياى به جاى نشست پادشاهان ما ، تا مهتران و خردمندان نزد تو گرايند آنگه به يك جاى سگالش كنيد و چنان سازيد كه نيكو بود ، كه اين مردمان از فرمان تو بيرون نيايند از آنكه دانند كه ايشان را جز نيكويى نفرمايى . منذر فرسته را باز فرستاد و خود با بهرام و سه هزار سوار از تازيان و مردمان كار ديده و جنگ آزموده و دلير و رزمدان برفت تا بدين شهرها كه نعمان بود ، و آنجا فرود آمدند ، و اسپهبدان و سران و بزرگان با رهيان گرد آمدند ، و بهرام بر نشست بر تختى زرّين و گوهرها بدان اندر نشانده ، و منذر را بر دست خويش بنشاند و پارسيان به سخن آمدند و بدخويى يزدگرد ياد كردند و بسيار ستمها و كشتن و جهان ويران كردن بگفتند و بناليدند و گفتند : ما دست و سخن يكى داريم و همه يكى بندهايم كه از فرزندان او پادشا نكنيم و از اين ترسيده شدهايم . بر ما به ستم پادشاهى مكن كه ما را از وى پتيارهاى و بلايى آمد . منذر اين سخن را پاسخ نداشت ، روى سوى بهرام كرد و گفت : به پاسخ دادن اين مردمان تو سزاوارترى . بهرام گفت : اى مردمان ! من شما را دروغزن نكنم بدين كه گفتيد از بدى پدر من ، و هر چه شما همى گوييد از بدى و بيراهى او نزد من درست است ، و از بهر بدخويى او بود كه من از ايدر